دختر همسایه ...

به مناسبت مرگ همبازی روزهای کودکی .

باید برگردم ، برگردم به روزهایی که آش رشته مزه ی عجیبی داشت ، مزه ی آشتی ، مزه لذت های دو نفره ، مزه بازی های کودکانه با دخترهمسایه ، آش رشته ی مادرم مزه ی بودن میداد . 
دنبال راهی برای بازگشتن میگردم ، راه اول ! دنبال دختر همسایه می گردم ، همه جا را خوب می گردم ، دفتر خاطرات پاره ، آلبوم قدیمی ، لابه لای ذهن درگیرم که تا دیروز نعش دختری را تشیع میکرد . هیچ جا نیست به قدیمی ها سر میزنم ، می گویند تصادف کرد و مرد . به همین سادگی دختر همسایه تصادف کرد و ... تمام کودکی برسرم
خراب شد . 

لابه لای غصه هایم راه دوم را امتحان میکنم. به مادرم میگویم آش بپزد . مادر ِ همیشه مهربانم دست به کار میشود حتی بر خلاف کودکی کمک هم میکنم . مادرم بی تابانه مثل کودکی نگران من است و چقدر این سال ها نا مهربان بودم با مادرم . کاش توان کاری بود که جبران کنم اما ... بوی آش هفت محله آن طرفتر به دختر هفت ساله فال فروش یادآوری میکند گرسنگی و کار معادله ی عجیبیست ! 
مزه آش همان است که بود مادرم همچنان مهربان است و من آش را دوست دارم اما مادرم به حساب قدرنشناسی نزار ، این آش چیزی کم دارد . طعم کودکی نمیدهد ، نیمدانم چرا و چگونه اما به طرز غریبی این آش لذت یک بعداز ظهر تابستانی که مخفیانه در خرابه ای با دختر همسایه سیگار دود کنیم و فاتحانه مغرور شویم ، نمیدهد . 

راه سوم آخرین تیر باقی مانده در اسلحه ی سرباز است . سربازی که در محاصره ی دشمن به دختر همسایه خویش در کودکی فکر میکند که چرا به جای لذت بردن از طعم یک بستنی و ... ، در آخر دنیا باید تسلیم دشمنمش شود . خاطراتش ... 

از خواب بیدار می شوم سیگار را ترک کرده ام ، چای تلخ میخورم ، روی مبل ولو میشوم 
شماره دختر همسایه را می گیرم ، دختر همسایه با صدای غریبانه ای میگوید : 
مشترک مورد نظر شما در دسترس نمیباشد ...

 

/ 2 نظر / 8 بازدید
st

سلام وبلاگت عالیه. راستی یه سری به وبلاگم بزن.نظرولینکم یادت نره.