تنهایی

به جان مادرش هم قسم خورد به چشمهاش نگاه کردم 
شاید راست می گفت . اما نباید وا میدادم ، سرفه ای کردم خواستم 
برم سمت در دستم رو گرفت ، گفت الاغ می فهمی ؟ 
جواب ندادم اما یک لحظه فقط یک لحظه نگاهش کردم 
چشماش برقی زد ، هزار فکر عجیب و غریب به ذهنم خطور کرد 
احتمالا من یک احمق بودم اصرار داشت بودنش را باور کنم 
اصرار می کرد که واقعی ست و من عاشق یک توهم خیالی نیستم 
از اتاق بیرون رفتم . لعنت به من ، فراموش کردم فندکی که هفته پیش هدیه داد رو پس بدم ، برگشتم ، روی مبل ولو شده بود و گریه می کرد 
جلوتر رفتم ، از بی کسی و تنهایی ، تلخی و طینت بد آدم ها بی وفایی و بی خیالی 
شکایت می کرد ، گمانم اشک هاش داشت خشک میشد . فندک رو گذاشتم روی میز 
جلوتر رفتم تا برای آخرین بار خوب نگاهش کنم و ببینم این خائن ، کسی که زندگی منو 
به آتش کشید واقعا اشک می ریزه یا این هم بازی جدیده ، بیشتر دقت کردم 
شک کردم ، انگار این دختر ، واقعا دختر نبود ، چهره ی آشنایی بود که انگار سالها پیش دیده بودم ، موهاش بلند نبود ، زمان خیانت کرده بود ، همه ی اجزای صورتش تغییر کرده بود 
حتی اجزای بدنش و حتی لباس هاش ... نه ! .. باور نکردنی بود . 
سرفه ای کردم ، اونم سرفه کرد ، دستی به صورتم کشیدم خیس بود البته او هم همین کار رو تکرار کرد ... گفتم تو کی هستی ؟ گفت تو کی هستی 
توهم داشت دیوانه ام می کرد ، مشت محکمی به سمتش حواله کردم ، دستم خونی شد 
خون همه اتاق رو گرفت . 
آینه هزار تکه شد.

"باربد  "

/ 0 نظر / 7 بازدید