باران

دلنوشته ی زیر زمانی به دست قلم  به سوی کاغذ رفت که 
دلتنگ و بارانی بودم اما آسمان مغرور ... فکر میکنم  آذر ماه 89 بود 
-----

هوای دل شهر ما ابریست اما نمی بارد ،
دل ما پاپتی ها باران می خواهد ، هوا می خواهد

" ناگاه صدای  خیس  رعدی  پیچید :
 باران که بیاید  همه  عاشق  هستند" *

 بیایید امشب با ستاره ها برای باران دعا کنیم
که ببارد ،‌که بیاید ،‌ که بداند دلتنگیم
که بخواهد باشد ، برای دل تنگ ما ...

 

 

باران ، ...

لحظه ای که از تو غافل شدیم ، لحظه مرگ ما بود

مگر ما عاشقانت به جز تو به جز لحظه های عاشقی که فقط با تو میسر میشود

در دعای شبانه ، چیزی دیگر از آسمان خواستیم ؟

باران جان ، ببار ، ما برایت دعا میکنیم که سلامت بیایی

باران همیشه و هر لحظه منتظریم

که ...

بیایی

........... 

باربد . آذر 89

* بخشی از رباعی ایرج زبردست 

 

/ 0 نظر / 11 بازدید