بهشت من

سوار قایقت که شدم گفتی به بهشت خوش اومدی ،
من اما نگاهت کردم و به خیال اینکه میتونم دستات رو بگیرم
دستمو رو دراز کردم تو اما سکوت کردی و اشک ریختی ،
روزت رو خراب کردم همون اول کار ، لحظه ای گذشت و ما میون آبهای آزاد بهشت بودیم ، تلخ خندیدی گفتی ارزش نداره اینجا بی تو ، .... باربد !!! 

از خواب که بیدار شدم دوباره خیس اشک و درمونده ، تلخ خندیدم .. نشد بهت بگم اینجا و اونجا ، بهشت و جهنم بی تو ارزش نداره اصلا ... نشد بگم تلخ شدنم این روزا ، بهشت رو تبدیل به بیابون بی آب و علف تبدیل میکنه ... 
امشب دوباره به خوابم بیا ، دستمو رو دراز نمیکنم ...


× فروردین ماه  91 بود که در حال تکمیل رمان " معشوقه ام مرگ" بودم 
و متن بالا خلاصه ای ویراستاری نشده از دو صفحه از  اون رمان بود .  

  

/ 0 نظر / 4 بازدید